| | | |
| خاک انداز ( جمعه 25/5/1387 :: ساعت 7:51 عصر)
دوباره سلام. يه چند وقتي بود که پيدامون نبود.آخه دوتامون مشهد بوديم، يکي مون مکه.جاتون تو هردو جا خيلي خالي بود.حالام که برگشتيم چند تا مناسبت داريم: اولا تولد امام زمان مبارک... دوما تولد ما مبارک...
آره ديگه خاک انداز يه سال شد. اينجور وقتا مي گن مي بيني عمر چقد زود مي گذره؟!! ما هم يک ساله شديم و کم کم داريم به حرف زدن ميفتيم. ديگه چي؟؟!! بايد از چند تا دوست قديمي هم ياد کنيم. اولين هايي که به خاطر اين وبلاگ باهاشون آشنا شديم: گل سرخ، گل ياس، پوتين خاکي، خودنوشت، پشت خطي، لب گزه و ...از همشون به خاطر همه چيز متشکريم. براي ما که سرتاسرش خاطره س. مخصوصا روزهاي راه اندازي وبلاگ و تا صبح بيدار موندن و... و کلام آخر: اي مثل چشم هاي خدا آبي! اي روز آمدن! اي مثل روز، آمدنت روشن! اين روزها که مي گذرد، هر روز در انتظار آمدنت هستم! اما با من بگو که آيا، من نيز در روزگار آمدنت هستم؟ قيصر امين پور | ||
| | | |
| خاک انداز ( دوشنبه 24/4/1387 :: ساعت 11:25 صبح)
1. دختري در دربار آشپزي مي کند، مادرش را در کودکي توسط عوامل مزدور و دژخيم از دست داده و طبق وصيت مادر به دربار آمده تا انتقام بگيرد. آشپز ماهري مي شود و ماجراهايي برايش اتفاق مي افتد. پاپوش برايش مي دوزند، تبعيد مي شود، زنداني مي شود، در گوني اش مي کنند، پزشکي ياد مي گيرد و در پي اين اتفاقات، کينه را از دل بيرون مي کند و ديگر به فکر انتقام نيست. پس از هزار و پانصد قسمت سر از غار در مي آورد و سزارين را کشف مي کند و خيلي اتفاقي دوباره به دربار برمي گردد و جواهري در قصر مي شود و در برابر چشمان اشکبار آقايان ايراني سريال تمام مي شود...
2. پسري همراه با پدر و دوستش در کارگاه کشتي سازي کار مي کند. يک بار براي تعمير کشتي دزدان دريايي فراخوانده مي شوند ولي حاضر به اين کار نشده و فرار مي کنند. در اين تعقيب و گريزها پدر کشته مي شود و کينه اي در دل پسر ريشه مي دواند. پسر بزرگ مي شود و به فکر انتقام است. سختي بسيار مي کشد، کتک مي خورد، کارگر مي شود، زنداني مي شود، تا مرز مرگ مي رود ولي از خودش لياقت نشان مي دهد و وارد يک شرکت بازرگاني مي شود! پس از آشنا شدن با رييس اين شرکت کينه را از دل بيرون مي کند و ديگر به فکر انتقام نيست. پس از هزار و پانصد قسمت برخلاف انتظار همگي بانوان ايراني با دختري که مورد علاقه اش نيست ازدواج مي کند و احتمالا به زودي امپراطور دريا خواهد شد...
3. پسري مترجم است. با پدرش تصميم به تجارت مي گيرند. پدرش در کش و قوس يک ماجرايي اعدام مي شود. کينه در دل پسر ريشه مي دواند. پسر سختي هاي فراوان مي کشد، کتک مي خورد، برده مي شود، زنداني اش مي کنند، ولي فرار مي کند و به خاطر لياقتش تاجر مي شود! پس از صحبت کردن با پيري به اين نتيجه مي رسد که کينه را از دل بيرون کند و به فکر انتقام نباشد. اين پسر احتمالا پس از هزار و پانصد قسمت به يکي از قدرتمندترين تجار پوسان تبديل خواهد شد... طي دو سال اخير براي ما ايرانيان، معلوم شد که سريال سازان کره اي بسيار خلاق هستند. اين همه ايده به همراه اين همه پرداخت جديد و صحنه پردازي بديع و زيبا واقعا تحسين برانگيز است. نکته قابل توجه ديگر، نگاه ويژه صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران به اين گونه سريال هاي ارزشي است. واقعا ارزشي تر از اين موضوع ها در کجاي دنيا به چشم مي خورد؟ هر کدام از سريال هاي مذکور ارزش هاي خاص خودشان را بدون تقليد و تکرار براي مخاطب نهادينه مي کنند. توصيه ما اين است که اگر موفق به برداشت درستي از ارزشهاي سريال جواهري در قصر نشديد، و حوصله ديدن هزار و پانصد قسمت سريال امپراطور دريا را نداريد، لطفا سريال جذاب و جديد تاجر پوسان را از دست ندهيد. چون اگر در نظرسنجي هاي صداو سيما آمار تاثيرپذيري از اين سريال ارزشي پايين باشد، مجبور مي شوند بقيه سريال هاي ارزشي کره اي (با همين موضوعات جذاب و البته ناب و جديد) را خريداري کرده و برايمان به نمايش درآورند. پ.ن: قابل توجه آقاياني که هنوز از تمام شدن سريال جواهري در قصر گرفته و ناراحت هستند و موفق به تهيه سي دي هاي زبان اصلي اين سريال هم نشده اند: هم اکنون کارتون يانگوم از صداوسيما در حال پخش است که ديدن آن را براي تسلاي دل داغديده تان توصيه مي کنيم. | ||
| | | |
| خاک انداز ( پنجشنبه 6/4/1387 :: ساعت 11:12 صبح)
گفت: «کار پيدا کردم. مي خواهم بروم سرکار» گفتم: «بگذار بچه کمي بزرگتر شود، بعد»! گفت: «نمي توانم. پس من چه؟ آن قدر در خانه بمانم تا بپوسم»؟ گفتم:« آخر الان بچه مان خيلي کوچک ...» گفت:«داري بهانه مي آوري. نمي تواني پيشرفت اجتماعي مرا ببيني. چه شده؟ تو که هميشه ادعا داري مدافع حقوق زنان هستي»؟ مدتي است رفته سرکار.صبح تا ظهر در پارکينگ يکي از فروشگاه هاي زنجيره اي، قبض پارکينگ به ماشين ها مي دهد! و هر چه درمي آورد خرج هزينه هاي مهدکودک مي شود. | ||
| | | |
| خاک انداز ( دوشنبه 3/4/1387 :: ساعت 9:37 عصر)
ميلاد صديقه کبري، فاطمه الزهرا (س) و روز مادر مبارک. | ||
| | | |
| خاک انداز ( شنبه 11/3/1387 :: ساعت 10:25 عصر) تقديم به همه مادران
سخت است، تحمل لحظاتي که تکليفت را با آنها نمي داني. نمي داني دلت مي خواهد زود بيايند و بروند تا از سنگيني شان راحت شوي يا اين که بمانند و کش بيايند و هيچ وقت نروند. اي آبيدر! اين جا روبرويت نشسته ام. نگاهت مي کنم و اين لحظات سخت را در کنار تو، با تو قسمت مي کنم. صدا مي آيد. مي شنوم. صداي نسيم است؟ نه، صداي آخرين نفس هاست. فکر مي کنم مادر سخاوتمندانه آخرين نفس ها را بدست نسيم سپرده تا برايم بياورند. اين صدا را به خاطر مي سپارم. تو نيز... | ||
| | | |
| خاک انداز ( جمعه 3/3/1387 :: ساعت 8:36 عصر)
بچه که بودم فکر مي کردم پدرم قوي ترين مرد دنياست، مادرم مهربان ترين و پدربزرگ... پدربزرگ را نمي توانستم هيچ گاه در قالب کلمات بگنجانم. حس غريبي بود. وقتي نگاهم به چشمانش مي افتاد حس احترام آميخته به ترس به من دست مي داد. از ديد کودکانه ي من، تا دنيا بود پدربزرگ هم بود و تا پدربزرگ بود ما هم بوديم. با مرگ پدربزرگ تمام نظرياتم زير سوال رفت. اتفاق مجهولي بود. با دانسته هايم جور در نمي آمد. پدر را به باد سوال گرفتم و او در جواب يک مثال کوتاه زد: زندگي مانند نوشته اي داخل پرانتز است. با تولد باز مي شود و با مرگ بسته. آن چه مهم است چيزي است که داخل پرانتز مي نويسي. حواست باشد نمي داني به اندازه ي چند جمله وقت داري. شايد ناغافل پرانتز را ببندند... | ||
| | | |
| خاک انداز ( جمعه 27/2/1387 :: ساعت 5:9 عصر) تو مثل بچه هاي باهوش همه چيز را خراب مي کني، مي شکني. _ دلم را، دوستيمان را مي گويم _ من مثل بچه هاي خنگ فکر مي کنم همه چيز را مي شود با چسب دوقلو... | ||
| | | |
| خاک انداز ( دوشنبه 16/2/1387 :: ساعت 10:33 عصر)
سر را بالا آورد و به تابلو نگاه کرد. از وقتي که چشمانش آب مرواريد آورده بود، خيلي خوب نمي ديد. به سختي خواند: دکتر فرامرز ارجمند متخصص بيماريهاي چشم نگاهي به پله ها کرد و به راه افتاد. در نيمه باز مطب را هل داد و داخل شد. دستان لرزانش دفترچه بيمه را از جيب کت بيرون آوردند. _ پدر جان اين جا طرف قرارداد با بيمه نيست. ويزيت هم ده هزار تومان... دفترچه را از روي ميز برداشت. به طرف در برگشت و رفت. رفت تا چشم بر اين دنيا ببندد...بر اين دنيا و همه چيز آن. | ||
| | | |
| خاک انداز ( جمعه 6/2/1387 :: ساعت 4:25 عصر)
اين بالا، نزديک سقف ايستاده ام. نمي دانم چطور ولي از پشت ديوار صاحبخانه ام را مي بينم که از پله هاي رنگ و رو رفته خانه مي آيد بالا. سر ماه است و مهلت سه ماهه ام براي تخليه خانه تمام شده. بايد خانه را خالي کنم. خوشحالم. بايد به او بگويم که بعد از اين همه سال صاحب خانه شده ام. صاحب يک خانه نقلي، براي هميشه.
پ.ن: از دوستاني که قبلا صاحبخانه شدنمان را تبريک گفتند يا الان قصد اين کار را دارند تقاضا مي شود يک بار ديگر داستانک را مطالعه کنند. اگر متوجه منظور اصلي داستان نشدند قول مي دهم ميني مال نويسي را براي هميشه بگذارم کنار | ||
| | ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ | |
| [25/5/1387- 7:51 ع] تولد يک سالگي [24/4/1387- 11:25 ص] دو تا چشم سياه داري بازم نمي بيني؟! [6/4/1387- 11:12 ص] کار [3/4/1387- 9:37 ع] ميلاد مبارک [11/3/1387- 10:25 ع] آبيدر(نام کوهي است) [3/3/1387- 8:36 ع] پرانتز ...بسته [27/2/1387- 5:9 ع] چسب دوقلو [16/2/1387- 10:33 ع] چشم هايش [6/2/1387- 4:25 ع] صاحبخانه [آرشيو شده ها] | ||