خاک انداز
+ ...
  • خاک انداز ( جمعه 23/1/1387 :: ساعت 8:15 عصر)


    ...
    اشک ها پياپي فرو مي ريزند و مجال بغض را از گلويم مي گيرند. زلال اشک ها که جاري مي شود، انگار تمام سياهي هاي درونم را مي شويد و راه خود را به بيرون باز مي کند. اختيارم را به قدم هايم سپرده ام تا مرا ببرد به هرکجا که بويي از گمشده ام دارد. اينجا عقل مفهومي ندارد، عشق حکم فرمايي مي کند.
    اينجا بوي خاک مي دهد و غربت. غريب نيست، قريب است! خاکش در هوا بلند مي شود، نوازشت مي کند و با ضرب نفس هايت مي رقصد. حس مي کني سال هاست که با اين خاک پيوند خورده اي. شايد حتي معبود، گل وجودت را از همين خاک برداشته باشد.
    بار اول نيست که مي آيم اما هر بار صاحبان اينجا حرف تازه تري برايم دارند. حتي صداي نفس هايشان را مي شنوي."لا يحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون"
    اينجا مقدس است. ورود به آن آداب دارد. قرآن را بر دست مي گيرم." فاخلع نعليک انک بالواد المقدس طوي"
    اينجا جبهه است و من از نسلي هستم که سد زمان مرا از جاري شدن باز داشته است." يا ليتنا کنا معک"




  • خاک انداز ( پنجشنبه 15/1/1387 :: ساعت 12:2 صبح)


     


     


     


     


     


    نازنين، نازنينم! بيدار شو مامان. ديگه صبح شده. بابا و داداشي خيلي وقته که رفتن ها. نمي خواي پاشي؟ من بهشون گفتم که تو مي خواي امروز يه ساعت بيشتر بخوابي. ولي ديگه کم کم داره ظهر مي شه. نمي خواي پاشي؟


    امروز نمي خواد بري کلاس. بيرون داره برف مياد. مي ترسم يه جا خداي ناکرده پات ليز بخوره بيفتي. يادت مياد که؟ چند سال پيش ليز خوردي و يک ماه نرفتي مدرسه. جفت پاهات شکسته بود. هر روز خودم مي رفتم مدرسه و تکليفاتو مي گرفتم. با هم درس مي خونديم. با همه سختيش يه چيزش خوب بودها... مي تونستيم بيشتر پيش هم باشيم.


    متن کامل داستان را از اين جا بخوانيد...



  • خاک انداز ( دوشنبه 27/12/1386 :: ساعت 11:11 عصر)


     


     


     


     


     


     


    مي آيد. صداي قدم هايي که پا مي گزارد بر سرماي سفيد برف، گرم. بعد نفس هاي يخ زده به شماره مي افتند و بخار مي شوند و بر شيشه ي ساعت مي نشينند و شيطنت ثانيه هاي تازه نفس، اشکشان را در مي آورد. قطره مي شوند و پايين مي افتند تا او بالا بيايد، اوج بگيرد.
    ديگر کسي زمين را نمي بيند. ديگر کسي زمان را نمي پرسد. خود را سپرده اند به همان چيزي که حس ششمش ناميده اند. من مي گويم اما حس اول و آخر است.
    حتي براي دانه اي که تکاپوي جنگ با خاک خسته اش مي کند.نقطه ي اميدش مي شود نشانه بودن(حس مفيد بودن هميشه هدفي متعالي است، مسير! را توجيه مي کند!) درست مانند قلب تپنده اي براي خاک مرده بعد از يک ايست قلبي. تپش براي از نو شدن. براي بهار...


     


     


                                                                                                                                              «تقديم به همه برادرهاي دنيا و بهترينشان...»





    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [25/5/1387- 7:51 ع] تولد يک سالگي
    [24/4/1387- 11:25 ص] دو تا چشم سياه داري بازم نمي بيني؟!
    [6/4/1387- 11:12 ص] کار
    [3/4/1387- 9:37 ع] ميلاد مبارک
    [11/3/1387- 10:25 ع] آبيدر(نام کوهي است)
    [3/3/1387- 8:36 ع] پرانتز ...بسته
    [27/2/1387- 5:9 ع] چسب دوقلو
    [16/2/1387- 10:33 ع] چشم هايش
    [6/2/1387- 4:25 ع] صاحبخانه
    [آرشيو شده ها]