خاک انداز
   1   2   3      >
  • خاک انداز ( شنبه 18/12/1386 :: ساعت 8:54 عصر)

    محض اطلاع دوستان علاقه مند


                                          مجله الکترونيکي پرانتزباز   شماره دومش در اومده


                                                                                                       بخونين ضرر نمي کنين.


    پارتي بازي: قسمت ادبي و داستانشو حتما بخونين.




  • خاک انداز ( شنبه 4/12/1386 :: ساعت 11:21 عصر)

    دو سال پيش



    • الو؟

    • بلههههههه(صداي نازک يک خانوم جوون)

    • ببخشيد اشتباه گرفتم.

     دو دقيقه بعد



    • الو؟

    • بلهههههه(صداي نازک همون خانوم جوون)

    • ببخشيد خانوم من دوباره مزاحم شدم. مي خواستم پيتزا هيوا رو بگيرم نمي دونم چرا مي افته روي شماره شما.

    • درست گرفتين همين جاست(صداي نازک اون خانوم که الان يه کمي مهربون تر و صميمي تر شده)

    • اوهوم. ببخشيد مي شه گوشي رو بدين به مسئول گرفتن سفارش غذا. مي خواستم غذا سفارش بدم.

    • بفرماييييييييييد خودم هستم.( خانوم جوون اين جمله رو خيلي با افتخار بيان مي کند)

    • يه دونه پيتزا مخلوط با سالاد و سيب زميني و ...

                                                        ***


    2ارديبهشت 85


    با گزينش 100 نفر از زنان شرکت کننده در آزمون آتش‌نشاني، آموزش اين گروه آغاز شد که تا دو ماه ديگر آموزش زنان آتش‌نشان به پايان مي‌رسد.


    به گزارش مهر، پرويز روزميان‌فر با بيان اين مطلب گفت: پس از پايان آموزش علمي زنان آتش‌نشان، آنها با گذراندن يک دوره سه ماهه آموزش علمي و کاربردي، به نيروهاي آتش‌نشان مي‌پيوندند. وي افزود: زنان آتش‌نشان از نيمه دوم امسال کار خود را در آتش‌نشاني آغاز مي‌کنند و در ايستگاه‌هاي گوناگون آتش‌نشاني به کار گرفته‌مي‌شوند که بسته به نياز از آنان در عمليات خاموش کردن آتش و امداد و نجات بهره گرفته مي‌شود.


                                                       ***


    يک سال پيش



    • تجريش....تجريش...تجريش...(يک روز باروني است و هيچ تاکسي اي مسيرش به تجريش نمي خورد)


    • کجا مي ري؟(صداي راننده پرايد خوش رنگي که جلوي پايم ترمز کرده)

    • نه خانوم ممنون.

    • گفتم مسيرت کجاست؟

    • تجريش

    • بيا بالا.

    (خيس شده ام و سردم است. پس قبول مي کنم.)



    • ممنونم.


    ..


    ..


    (ميدان تجريش)



    • ممنونم خانوم نمي دونم با چه زبوني ازتون تشکر کنم. واقعا لطف کردين . کاش مي تونستم جبران کنم. اي کاش اجازه مي دادين حساب کنم...

    • مي شه 300 تومن

    • بله؟

    • 300 تومان

    • اوهوم...( خب، تا اون موقع تاکسي بانوان نديده بودم ديگه)

                                                              ***                                      


    7ماه و نه روز پيش


    رينگ رينگ(صداي زنگ تلفن)


    بله؟


    سلام. من از يک شرکت توليد کننده کپسول هاي آتشنشاني با شما تماس مي گيرم. مي خواستم امکانات کپسول هاي آتشنشاني مونو خدمتون عرض کنم.....(5 دقيقه و 46 ثانيه صحبت درباره ويژگي هاي کپسول ها شون)... خب حالا شما از اين کپسول ها مي خواين؟


    نخير خانوم ممنون.


    نه. الان تصميم نگيريد. من توي اين هفته دو دفعه ديگه با شما تماس مي گيرم. اميدوارم نظرتون عوض بشه.


                                                   ***


    6 خرداد 86 روزنامه سرمايه


    خانم رجبي تنها زن رانندهء کاميون در ايران است که تمام خطرات اين شغل را به جان خريده تا تنها انحصار مردانهء رانندگي ترانزيت در ايران را بشکند. او هفت سال است که در جاده‌هاي داخلي و خارجي به حمل بار مشغول است.


                                           ***


    3ماه پيش


    (آژانس املاک)



    • سلام خانوم. من يه مشاوره نياز داشتم در مورد خونه اي که مي خواستم اجاره کنم. خود عباس آقا املاکي نيستن؟

    • نخير. ايشون ديگه اين جا تشريف نمي يارن. منزل تشريف دارن. من اين جا موارد رو داخل کامپيوتر وارد مي کنم ايشون از طريق شبکه مطلع مي شن. موردتونو بفرماييد بنده سرچ مي کنم اگر مورد مناسب پيدا شد مي گم خدمتتون.

    • ممنون.(وقتي دارم ميام بيرون يه بار ديگه تابلو رو نگاه مي کنم. اسمش ديگه آژانس املاک عباس آقا نيست، شده املاک ارکيده)

                                                      ***


    (امروز)



    • خب علي جون خوبي؟ کلاس چندمي؟

    • سوم

    • آفرين آفرين. درستون به کوکب خانوم رسيده؟ البته نمي دونم کلاس دوم بود يا سوم؟

    • کي؟

    • کوکب خانوم. همون که زن با سليقه ايه. همون که با شير و تخم مرغ چند جور غذا درست مي کنه...

    • ما که نداشتيم. نه الان نه پارسال. شايد توي کلاس چهارم باشه.

    (و من که مطمئن بودم کوکب خانوم توي کتاب فارسي کلاس چهارم نيست، فهميدم که کوکب خانوم ديگه زن با  سليقه اي نيست.)


     


    پ.ن1: مخالفان مطالب بالا، خواهشا فحش و فضيحت ندن. ما خودمون نويسنده کوردل مطالب بالا رو گرفتيم و به سزاي اعمالش رسونديم.


    پ.ن2: موافقان مطالب بالا اگر خواستن ،دلايل موافقتشونو بنويسن، بدون اين که نظرات ضاله شونو عمومي کنيم، شب جمعه مي ريم سرخاک اون مرحوم بهش مي رسونيم.


    پ.ن3: بدين وسيله مراتب عذر خواهي خود را از  کليه بانوان و مدافعان حقوق ايشان، همچنين گروه بانوان ذليلان(همون زن ذليلاي خودمون) اعلام مي داريم.


    پ.ن4:اصلا چه معني داره تو اين دوره و زمونه ي برابري حقوق زن و مرد کسي بياد از اين حرفا بزنه؟...والا.




  • خاک انداز ( يکشنبه 28/11/1386 :: ساعت 10:3 عصر)

     


     تا اطلاع ثانوي:


     خودم را حلق آويز سکوت مي کنم


     و کلام را به ارث مي گذارم


    ...


    براي آرامش روحم شعري بخوانيد.




  • خاک انداز ( شنبه 6/11/1386 :: ساعت 7:57 عصر)



     



    همونطور که مستحضريد چند وقتي است يک سريال جنجالي جديد از صدا و سيما پخش مي شود به اسم «ساعت شني» که ديدن اين سريال به زير شانزده ساله ها توصيه نمي شود.


    چيزي که مي خواهم برايتان تعريف کنم خاطره يک شب سرد زمستاني است:


    يک شب جمعمون جمع بود و همگي مشتاق ديدن قسمت جديد اين سريال بوديم .ولي در جمعمون يک داداش کوچيک وجود داشت که از بد روزگار هنوز با شونزده سال خيلي فاصله داشت و باز هم از بد روزگار بر خلاف شب هاي گذشته که ساعت نه و چهل و پنج دقيقه از خستگي شلنگ تخته انداختن بيهوش مي شد، آن شب سرحال کنار ما نشسته بود.


    همه داشتيم فکر مي کرديم که چه کنيم و چه کار کنيم که امشب هم بتوانيم اين سريال را ببينيم که بنده نظريه کارشناسيمو ارائه دادم و گفتم: چيه مگه؟ اين جوري مي کنين از فردا حساس مي شه که چي بود و چي نبود. بي خيال بابا...


    در اينجا لازم مي دانم توضيح دهم که بنده قصد بدي نداشتم. واقعيت قضيه اين بود که ما هر وقت اين جمله «ديدن اين فيلم براي زير شانزده ساله ها توصيه نمي شود» را ديده بوديم ، بعدش شاهد يک فيلم خشن يا ترسناک بوديم، اين دفعه هم با همون پندار سابق، و با توجه به اين که چند قسمت اول يک دختر کوچولو(که به نظرمون خيلي شبيه دختربچه فيلم رينگ مي اومد) در سريال حضور داشت، به خودمون گفتيم، خب داداش کوچيکه ما که به اين لوس بازيا عادت نداره و دست بازيهاي خشن و فيلم هاي ترسناک بدتر از ring و grudge و saw رو از پشت بسته، ديگه از اين سريال نخواهد ترسيد.


    خلاصه اين که همه نشستيم به ديدن سريال:


    شنبه شب، ساعت 10، تلويزيون روشن، سريال ساعت شني در حال پخش:


    .


    .


    .


    باباي ماهرخ: چيه يعني مي خواي بگي ماهرخ حامله نيست؟ اي حامد بي عرضه!


    حامد: نه، بايد يه نکته بگم و اون اينه که بچه ما در رحم يه زن ديگه ايه.


    .


    .


    .


    باباي مهشيد: مهشيد که هفت ماهه از شوهرش جدا شده پس اين حرومزاده! کدوم نامرديه تو شکمش؟


    .


    .


    .



    امير علي به مهتاب: آره تو برو توي همون خونه تيمي همون کثافت کاريا رو بکن!


    .


    .


    .


    .


    **********


    ما:( در فکرمون: اِ.. چي فکر مي کرديم چي شد؟ ما گفتيم الان اين دختر بچه هه قيافه اش عوض مي شه واز توي چاه و در نهايت از توي تلويزيون مياد بيرون و ...)


    پدر: (در حال سيخونک زدن به ما) : خاموشش کن، (و در حالي که لبخندي مصنوعي مي زد) بياين با هم حرف هاي خوب خوب بزنيم.


    ما: چشم، ولي من فکر مي کردم ترسناک تر از اين حرفا باشه ها، مگه نگفتن زير شونزده ساله ها نبينن، الکي بود همه اش؟


    داداش کوچيکه: نه بابا، اينا مي خوان قبح اين مسائل براي زير شونزده ساله ها نريزه.


    داداش بزرگه: چيه اين مسائل نريزه؟


    داداش کوچيکه: قبحش، مثلا اين که خوب نيست يه بچه دبستاني در مورد رحم اجاره اي و دختراي فراري و زنايي که سوار ماشيناي مرداي غريبه مي شن و ... چيز زيادي بدونه. چشم و گوشش باز مي شه.


    مادر: مامان جون از کجا مي دوني اينا رو؟ تو که دفعه اوله اين سريال رو مي بيني و از اين قسمت هم ده دقيقه اشو ديدي؟


    داداش کوچيکه: کجاي کاري مامان، همه دارن اينا رو مي گن. از بچه هاي مدرسه گرفته تا راننده سرويس. الان کم مونده ما به جاي حسنک کجايي، مهشيد کجايي بهمون درس بدن تو مدرسه.


    (خنده داداش کوچيکه، سکوت جمع)


    ما: اوهوم... ( و فکر درباره اين که بالاخره کي اون دختر کوچولوئه به همه بازيگراي سريال زنگ مي زنه و بعد از شش روز مي کشدشون.)



     


    پ.ن1: ديدن فيلم حلقه(رينگ) براي فهميدن برخي قسمت هاي اين پست توصيه مي شود.


    پ.ن2: نويسنده صرفا به شرح يک خاطره خانوادگي پرداخته و نه نفيا و نه اثباتا در مورد سريال ساعت شني اظهار نظر نکرده است.


     


     




  • خاک انداز ( چهارشنبه 19/10/1386 :: ساعت 10:36 عصر)


     


     


     


     


     


     


     


         « پشت به اقيانوس
               هرگز
                   دعاي باران
                        بالا نمي رود! »
     رو در روي کوير
          فرياد زدي
     و باد
        صحرا در صحرا
                    متبرک شد
    امشب
     به زيارت نواحي فرياد تو آمده ام
    شايد لبهايم
        مقدس شوند:
    دستها يا شکسته بود
              يا بسته
    وپايي اگر بود
             رو به خستگي مي رفت
    نعره هاي رسا
            به ديوارهاي ممتد مي خوردند
    و گلوهاي تارکِ فرياد
        به تازيانه ي بغضي نامحدود
                      حد مي خوردند!

    از نان مگو!
    فکر ايمان
        دندان را مي شکست
    و سوء هاضمه
           از دو سو بيداد مي کرد

    علف
    افسانه هاي هرزه مي گفت
    واوقات سبز باغ
              با قصه هاي زرد
                       تلف مي شد

    وشاعران بيگانه
     به تبعيت از طاعون
    از خاک بي بضاعت
        ملکوتي پا در هوا را
              مطالبه مي کردند
            ***
    امشب
    به زيارت نواحي فرياد تو آمده ام
    ولبانم سربلند
        اعتراف مي کنند:
            اگر گلوي تو نبود
                       عقل اين حنجره
                     هرگز
                             به فريادهاي بلند
                                        قد نمي داد
    اگر گلوي تو نبود...

    بايد برخيزم
    ورو به اقيانوس انتظار
        شمايل امروزينت را
               از ديوار بوسه بياويزم
    شايد دلم-اين دعاي قديمي-
         در آستانه ي نام تو
                     مستجاب شود.


                                                    سيد حسن حسيني


     




  • خاک انداز ( جمعه 14/10/1386 :: ساعت 10:57 عصر)

    فکر  شنبه  تلخ  دارد  جمعه ا طفال  را                        عشرت امروز بي انديشه فردا خوش است


    هر چه رفت از دست ياد آن به نيکي مي کنند                چهره  امروز  از  آيينه  فردا  خوش  است


     


                                                             ******


    پ.ن1:‏ دو بيت شعر از صائب فقط بهانه اي بود براي به روز شدن، انشاءا... مطالب قشنگ تر بعد از امتحانات.


    پ. ن2: يکي از نويسنده هاي اين وبلاگ به تازگي عضو تحريريه يه مجله اينترنتي شده، حتما به اون مجله سر بزنين که ضرر نمي کنين. ضمنا نظراتتونو در جهت بهتر شدن مجله شون بگيد... خوشحال مي شن.


    آدرس مجله:


    www.parantez-baz.com




  • خاک انداز ( جمعه 23/9/1386 :: ساعت 12:16 عصر)

     


    طي شد اين عمر تو داني به چه سان  


    پوچ و بس تند چنان باد دمان


    همه تقصير من است اين که خود مي دانم


    که نکردم فکري


    که تامل ننمودم روزي، ساعتي يا آني


    که چه سان مي گذرد عمر گران


    کودکي رفت به بازي، به فراغت، به نشاط


    فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات


    همه گفتند کنون تا بچه است 


    بگذاريد بخندد شادان


    که پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست


    بايدش ناليدن


    من نپرسيدم هيچ


    که پس از اين ز چه رو


    نتوان خنديدن


    نتوان فارغ و وارسته ز غم


    همه شادي ديدن


    همچو مرغي آزاد


    هر زمان بال گشادن


    سر هر بام که شد خوابيدن


    من نپرسيدم هيچ


    که پس از اين ز چه رو


    بايدم ناليدن


    هيچ کس نيز نگفت زندگي چيست؟ چرا مي آييم؟


    بعد از اين چند صباح، به چه سان بايد رفت؟


    به کجا بايد رفت؟


    با کدامين توشه به سفر بايد رفت؟ 


    من نپرسيدم هيچ، هيچ کس نيز نگفت


    نوجواني سپري گشت به بازي،به فراغت، به نشاط


    فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات


    بعد از آن باز نفهميدم من


    که چه سان عمر گذشت


    ليک گفتند همه


    که جوان است هنوز، بگذاريد جواني بکند


    بهره از عمر برد، کامروايي بکند


    بگذاريد که خوش باشد و مست


    بعد از اين باز ورا عمري هست


    يک نفر بانگ برآورد که او 


    از هم اکنون بايد


    فکر آينده کند


    ديگري آوا داد


    که چو فردا بشود، فکر فردا بکند


    سومي گفت همان گونه که ديروزش رفت


    بگذرد امروزش،همچنين فردايش


    من نپرسيدم هيچ، که چه سان دي بگذشت


    آن همه قدرت و نيروي عظيم


    به چه ره مصرف گشت


    نه تفکر، نه تعمق و نه انديشه دمي


    عمر بگذشت به بي حاصي و مسخرگي


    چه تواني که ز کف دادم مفت


    من نفهميدم و کس نيز مرا هيچ نگفت


    قدرت عهد شباب


    مي توانست مرا تا به خدا پيش برد


    ليک بيهوده تلف گشت جواني، هيهات


    آن کساني که نمي دانستند


    زندگي يعني چه


    رهنمايم بودند


    عمرشان طي مي گشت، بي خود و بيهوده


    و مرا مي گفتند، که چو آنها باشم


    که چو آنها دائم


    فکر خوردن باشم، فکر گشتن باشم


    فکر تأمين معاش، فکر ثروت باشم


    فکر يک زندگي بي جنجال، فکر همسر باشم


    کس مرا هيچ نگفت


    زندگي ثروت نيست


    زندگي داشتن همسر نيست


    زندگاني کردن، غافل از وقت و زمان بودن نيست


    من نفهميدم و کس نيز مرا هيچ نگفت


    که صد افسوس که چون عمر گذشت معني اش مي فهمم


    حال مي پندارم


    هدف از زيستن اين است رفيق  


    من شدم خلق که با عزمي جذم


    پاي از بند هواها گسلم


    پاي در راه حقايق بنهم


    فارغ از شهوت و آز، حسد و کينه و بخل 


    مملو از عشق و جوانمردي و زهد


    در ره کشف حقايق کوشم


    شربت جرأت و اميد و شهامت نوشم


    ره حق پويم و حق جويم و پس حق گويم


    آنچه آموخته ام


    دگران نيز نکو آموزم  


    شمع راه دگران گردم و با شعله ي خويش


    ره نمايم به همه، گرچه سراپا سوزم


    من شدم خلق که مثمر باشم


    نه چنين زائد و بي جوش و خروش


    عمر بر باد و به حست خاموش


    اي صد افسوس که چون عمر گذشت


    معني اش مي فهمم


    کاين سه روز از عمرم


    به چه ترتيب گذشت:


    کودکي بي حاصل، نوجواني باطل، وقت پيري غافل


    به زباني ديگر:


    کودکي در غفلت، نوجواني شهوت، در کهولت حسرت... 




  • خاک انداز ( جمعه 16/9/1386 :: ساعت 5:19 عصر)

     



    از بهار پرسيدم عشق يعني چي؟ گفت تازه شکفته ام.هنوز نمي دانم.


    از تابستان پرسيدم عشق يعني چي؟ گفت فعلاّ در گرماي وجودش غرقم نمي دانم.


    از پاييز پرسيدم عشق يعني چي؟ گفت در هزار رنگ آن باخته ام نمي دانم.


    از زمستان پرسيدم عشق يعني چي؟ گفت سرد است و بي رنگ.


    از مادر پرسيدم عشق يعني چي؟ گفت يعني هرکي در اين خانه است.


    از پدر پرسيدم عشق يعني چي؟ گفت يعني تو.


    از خواهر پرسيدم عشق يعني چي؟ گفت هنوز به آن نرسيدم.


    شبي از ماه پرسيدم عشق يعني چي؟ شرمگين و خجل خود را در آغوش آسمان پنهان کرد.


    شبي ديگر باز از ماه پرسيدم که فشق يعني چي؟ ماه با چهره اي باز و خندان گفت يعني مهتاب.


    از خود عشق پرسيدم که آخر عشق يعني چي؟ با تبسمي گفت يعني مهر بي پايان به خالق هستي..







  • خاک انداز ( شنبه 26/8/1386 :: ساعت 8:51 عصر)

     


     نمي دونم تا حالا عاشق شدي يا نه... يه حس غريبيه... يه جور آشفتگي... آشفتگي تا لحظه ديدار مجدد... وقتي معشوقتو نمي بيني، دلت آشوبه... وقتي مي بينيش بدتر...


    توي فاصله بين دو تا ديدار، کلي حرف آماده مي کني بهش بزني، چقدر سخته انتخاب حرف ها.. چي بايد بگي که بتونه عشقتو اثبات کنه؟ .... کلي حرف که آماده کردي، يک ساعت قبل از قرار، آماده مي شي، خودتو خوشرو و خوش بو مي کني.... اين سوال که آيا اون هم دوستت داره، مدام توي ذهنت اين طرف و اون طرف مي ره... ياد نگاهش، ياد حرفهاش، ياد کارهاش که مي افتي، قند توي دلت آب مي شه... چقدر سخته عاشقي، بعضي وقتها اصلا معلوم نيست عاشقي يا معشوق!!


      


    اين يک «داستان عشق» واقعي است...


     


    -         چشماتو باز کن... داشتي خواب مي موندي... بپر... مگه قرار نبود يک ساعت قبل حاضر شده باشي؟ بايد خودتو آماده کني... خوش رو ، خوش بو...


    -         آيا اون هم دوستم داره؟ حتما...


    -         داري ياد حرفها و  کارهاش مي افتي


    -         آره حتما اون هم دوستم داره... قند توي دلم داره آب مي شه... چقدر سخته عاشقي، اصلا معلوم نيست من عاشقم يا معشوق؟ واي! حرف آماده نکردم...


    -         عيب نداره، اون از تو زرنگ تره، حرف هايي که قراره بهش بزني، خودش از قبل بهت ياد داده... يادت نيست؟ همونهايي که برات نوشته بود و مي گفت اگر بخونيشون يعني داري با من حرف مي زني.... شروع کن:


    -         شروع مي کنم: ... الله اکبر... شروع شد... الان کدوممون داريم حرف مي زنيم؟ من دارم مي گم يا اون؟...


    -         اون داره مي گه ولي از زبون تو... ببين چقدر يکي شدين...بگو:


    -         بسم الله الرحمن الرحيم... الحمدلله رب العالمين.. چقدر قشنگ حرف مي زنه... منم يا اون؟... حالا بايد نشون بدم چقدر دوستش دارم... چطوري بهش ثابت کنم؟


    -         سرتو بيار پايين... تواضع، تضرع... آهان


    -         سبحان ربي العظيم و بحمده


    -         آفرين... خيلي خوب بود


    -         نه کم بود.. بيشتر از اين حرفها دوستش دارم، بيشتر از اين حرف ها... سبحان ربي الاعلي و بحمده... دوباره.... سبحان ربي الاعلي و بحمده


    -         گوش کن، ميگه بلند شو، ... دوباره داره صدات مي کنه... مي خواد دوباره باهات حرف بزنه... بلند شو... داره مي گه ، اون داره مي گه يا تو؟


    -         بسم الله الرحمن الرحيم... الحمدلله رب العالمين...




  • خاک انداز ( يکشنبه 13/8/1386 :: ساعت 8:42 عصر)


    آقاي من!
    لحظه لحظه هاي انتظارم را مي شنوم تا سکوت خلوتم پر شود از صداي تو. جاري ترينٍ رگ هايم حضور تو بشود و بيايي. بيايي و در کنارم باشي تا غروب ثانيه هاي زندگي ام طلوعي دوباره پيدا کند. بيا.. 




       1   2   3      >

    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [25/5/1387- 7:51 ع] تولد يک سالگي
    [24/4/1387- 11:25 ص] دو تا چشم سياه داري بازم نمي بيني؟!
    [6/4/1387- 11:12 ص] کار
    [3/4/1387- 9:37 ع] ميلاد مبارک
    [11/3/1387- 10:25 ع] آبيدر(نام کوهي است)
    [3/3/1387- 8:36 ع] پرانتز ...بسته
    [27/2/1387- 5:9 ع] چسب دوقلو
    [16/2/1387- 10:33 ع] چشم هايش
    [6/2/1387- 4:25 ع] صاحبخانه
    [آرشيو شده ها]