| | | |
| خاک انداز ( جمعه 3/3/1387 :: ساعت 8:36 عصر)
بچه که بودم فکر مي کردم پدرم قوي ترين مرد دنياست، مادرم مهربان ترين و پدربزرگ... پدربزرگ را نمي توانستم هيچ گاه در قالب کلمات بگنجانم. حس غريبي بود. وقتي نگاهم به چشمانش مي افتاد حس احترام آميخته به ترس به من دست مي داد. از ديد کودکانه ي من، تا دنيا بود پدربزرگ هم بود و تا پدربزرگ بود ما هم بوديم. با مرگ پدربزرگ تمام نظرياتم زير سوال رفت. اتفاق مجهولي بود. با دانسته هايم جور در نمي آمد. پدر را به باد سوال گرفتم و او در جواب يک مثال کوتاه زد: زندگي مانند نوشته اي داخل پرانتز است. با تولد باز مي شود و با مرگ بسته. آن چه مهم است چيزي است که داخل پرانتز مي نويسي. حواست باشد نمي داني به اندازه ي چند جمله وقت داري. شايد ناغافل پرانتز را ببندند... | ||
| | ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ | |
| [25/5/1387- 7:51 ع] تولد يک سالگي [24/4/1387- 11:25 ص] دو تا چشم سياه داري بازم نمي بيني؟! [6/4/1387- 11:12 ص] کار [3/4/1387- 9:37 ع] ميلاد مبارک [11/3/1387- 10:25 ع] آبيدر(نام کوهي است) [3/3/1387- 8:36 ع] پرانتز ...بسته [27/2/1387- 5:9 ع] چسب دوقلو [16/2/1387- 10:33 ع] چشم هايش [6/2/1387- 4:25 ع] صاحبخانه [آرشيو شده ها] | ||