خاک انداز
  • خاک انداز ( پنجشنبه 6/4/1387 :: ساعت 11:12 صبح)


     کار


    گفت: «کار پیدا کردم. می خواهم بروم سرکار»


    گفتم: «بگذار بچه کمی بزرگتر شود، بعد»!


    گفت: «نمی توانم. پس من چه؟ آن قدر در خانه بمانم تا بپوسم»؟


    گفتم:« آخر الان بچه مان خیلی کوچک ...»


    گفت:«داری بهانه می آوری. نمی توانی پیشرفت اجتماعی مرا ببینی. چه شده؟ تو که همیشه ادعا داری مدافع حقوق زنان هستی»؟


                                                                                  *** 


    مدتی است رفته سرکار.صبح تا ظهر در پارکینگ یکی از فروشگاه های زنجیره ای، قبض پارکینگ به ماشین ها می دهد!


     و هر چه درمی آورد خرج هزینه های مهدکودک می شود.




  • خاک انداز ( دوشنبه 3/4/1387 :: ساعت 9:37 عصر)


     


     


     


     


     


    میلاد صدیقه کبری، فاطمه الزهرا (س)


    و روز مادر مبارک.




  • خاک انداز ( شنبه 11/3/1387 :: ساعت 10:25 عصر)

     تقدیم به همه مادران



     


     


     


     


    سخت است، تحمل لحظاتی که تکلیفت را با آنها نمی دانی. نمی دانی دلت می خواهد زود بیایند و بروند تا از سنگینی شان راحت شوی یا این که بمانند و کش بیایند و هیچ وقت نروند.


    ای آبیدر! این جا روبرویت نشسته ام. نگاهت می کنم و این لحظات سخت را در کنار تو، با تو قسمت می کنم.


    صدا می آید. می شنوم. صدای نسیم است؟ نه، صدای آخرین نفس هاست. فکر می کنم مادر سخاوتمندانه آخرین نفس ها را بدست نسیم سپرده تا برایم بیاورند. این صدا را به خاطر می سپارم. تو نیز...


      


    متن کامل را از این جا بخوانید...



  • خاک انداز ( جمعه 3/3/1387 :: ساعت 8:36 عصر)

     


    بچه که بودم فکر می کردم پدرم قوی ترین مرد دنیاست، مادرم مهربان ترین و پدربزرگ...


    پدربزرگ را نمی توانستم هیچ گاه در قالب کلمات بگنجانم. حس غریبی بود. وقتی نگاهم به چشمانش می افتاد حس احترام آمیخته به ترس به من دست می داد. از دید کودکانه ی من، تا دنیا بود پدربزرگ هم بود و تا پدربزرگ بود ما هم بودیم.


    با مرگ پدربزرگ تمام نظریاتم زیر سوال رفت. اتفاق مجهولی بود. با دانسته هایم جور در نمی آمد. پدر را به باد سوال گرفتم و او در جواب یک مثال کوتاه زد: زندگی مانند نوشته ای داخل پرانتز است. با تولد باز می شود و با مرگ بسته. آن چه مهم است چیزی است که داخل پرانتز می نویسی. حواست باشد نمی دانی به اندازه ی چند جمله وقت داری. شاید ناغافل پرانتز را ببندند...




  • خاک انداز ( جمعه 27/2/1387 :: ساعت 5:9 عصر)

      تو


    مثل بچه های باهوش


    همه چیز را خراب می کنی، می شکنی.


    _ دلم را، دوستیمان را می گویم _


    من


    مثل بچه های خنگ


    فکر می کنم همه چیز را می شود با چسب دوقلو...




  • خاک انداز ( دوشنبه 16/2/1387 :: ساعت 10:33 عصر)


     


     


     


     


    سر را بالا آورد و به تابلو نگاه کرد. از وقتی که چشمانش آب مروارید آورده بود، خیلی خوب نمی دید. به سختی خواند:


     دکتر فرامرز ارجمند متخصص بیماریهای چشم


    نگاهی به پله ها کرد و به راه افتاد. در نیمه باز مطب را هل داد و داخل شد. دستان لرزانش دفترچه بیمه را از جیب کت بیرون آوردند.


    _ پدر جان این جا طرف قرارداد با بیمه نیست. ویزیت هم ده هزار تومان...


    دفترچه را از روی میز برداشت.


     به طرف در برگشت و رفت.


    رفت تا چشم بر این دنیا ببندد...بر این دنیا و همه چیز آن.




  • خاک انداز ( جمعه 6/2/1387 :: ساعت 4:25 عصر)

     


     


     


     


     


     این بالا، نزدیک سقف ایستاده ام. نمی دانم چطور ولی از پشت دیوار صاحبخانه ام را می بینم که از پله های رنگ و رو رفته خانه می آید بالا. سر ماه است و مهلت سه ماهه ام برای تخلیه خانه تمام شده. باید خانه را خالی کنم. خوشحالم. باید به او بگویم که بعد از این همه سال صاحب خانه شده ام. صاحب یک خانه نقلی، برای همیشه.


     


    پ.ن: از دوستانی که قبلا صاحبخانه شدنمان را تبریک گفتند یا الان قصد این کار را دارند تقاضا می شود یک بار دیگر داستانک را مطالعه کنند. اگر متوجه منظور اصلی داستان نشدند قول می دهم مینی مال نویسی را برای همیشه بگذارم کنار





    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    [6/4/1387- 11:12 ص] کار
    [3/4/1387- 9:37 ع] میلاد مبارک
    [11/3/1387- 10:25 ع] آبیدر(نام کوهی است)
    [3/3/1387- 8:36 ع] پرانتز ...بسته
    [27/2/1387- 5:9 ع] چسب دوقلو
    [16/2/1387- 10:33 ع] چشم هایش
    [6/2/1387- 4:25 ع] صاحبخانه
    [آرشیو شده ها]